![]() |
![]() |
|
| شعرهایم |
|
رویای بهار نفس بهاره یاد تو بر من چو باران بریزاند غمی را از دو چشمان اگر یادت ز من اید همان وقت دلم همچون گلی بشکفته گریان تو بر من چون غریبی اشنایی که یادت بر دلم سازد گلستان تو می دانی چرا اشکم ز یادت برایت می رود از بحر غفران اگر از پیچ راه بر من رسیدی دگر با تو روم راه را چه اسان اگر روزی جدایی را بدیدی بدان باز هم رسیم بر هم ز یک جان نمی دانم چرا مهرت ز من گشت چو پروازی که دل را گشته خندان کنم پرواز و رفتم تا خدایم بگفتم دل را کن همچون بهاران خوشا دوستی که در بحرت نشیند بری من را به قلبت همچو یاران؟ که وقتی مهر تو بر من بیاید دلم باز است و یادت رفته بر ان نفس باقی راه را با بهاره است زخوشبختی رود بر اوج ایمان جدایی را ببیند بعد ان هم کند دوستی خود را همچو ریسمان کجاست ان روز که در پیشم بیاید بهارم را کند رویای هر جان تو قبل از این به قلبم امده ای که در خوابم بدیدم یاد جانان زقلبم در دلم سازم سریری بشینی در وجودم همچو شاهان تو رویایم بسازی هرچه خواهم اگر بر من زنی هر ساز فرمان بسازی بر دلم قصری بهاری که یادم را کنم بر ان نگهبان ز رویایت بیاموزم رفاقت ز رویایی که دل را کرده خندان از ان روزی که رویا را بدیدم بدانستم کند غم را گریزان تو را سازد بهاری در ره عشق چو رویایت شوی در دل خرامان تو با رویا بمان من را ندیدی که روزی بحر تو ایم شتابان
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت 15:47 توسط زینت زرجینی |
|
|
نماز دل کجا بری مرا دگر ز این جهان نا کجا روم فضا که نور دل بیابد این ره خدا صدای اشنای ره اگر بیابد این دلم مرا برد به سمت ان شوم به پای ان گدا گدای نور و این صدا بیابد این ره خدا رهی که پله های ان رود به اوج ان فضا در انتها شوم ز نور مرا دگر ندیده ای ز جاودان مرا بیاب اگر شدی ز دل جدا ز اسمان خبر بگیر مرا بیاب ز اسمان بدان که جسم من همان کنار توست و بی ندا به هوش دل بیاید و دگر نداند او کجاست ز تو سوال کرد که هست بگو غریب اشنا غریبی از جهان ما ز اشنای این خدا تو دیده ای دگر جهان چه کوچک است جهان ما دلی که از روان عشق بسوخت و نور دل بداد دگر بیابد این رهش ز اتشش شود رها دگر شوم ز جاودان چو نور دل ز ان فضا جهان برای توست تنگ به راه قلب من بیا... که بشکنیم حصار این مکان و این زمان ز دل شویم ز جنس ان فضا برد نماز دل صفا |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 21:51 توسط زینت زرجینی |
|
|
جمال درد دین من را ز این راه گران اوردی عشق را بیافتم ز راه در گردی گردی که این پا به پا کرد ان را ای کاش شود برای پایم دردی بر پا بیار درد غم را ای راه از عشق بیار بر دلم پا دردی دردی که عشقم ز ان جانی برد ای دل نخواهم ز غم برگردی دل بر ز این راه که عاشق باشی دنیا ز این راه گران گم کردی دل را اگر تو یابی از گرد و غبار مقصد ببین و دل به دست اوردی گشته است خدا مقصدی از راهت دل را رسانی و به دورش گردی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 16:33 توسط زینت زرجینی |
|
|
راه خدا راهی که در ان عشق مرا خواهی جست هرجا قدمش گرد دلی خواهی شست گر دل بیاری و رهم را یابی هیچ گاه نبینی که شود پایت سست |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 16:32 توسط زینت زرجینی |
|
|
بار اسمان اه که دل در اشک روزهایی ز غم پوسیده است اه که غم با یاد تو در عشق من گنجیده است پس چرا در پیش تو پنهان شود این اشک دل تا که دل اری کنارم اشک من خندیده است اسمان با نام تو شب های من روز گشته اند ابر من در پیش تو با عشق غم باریده است ای که دنیا را ز این جاودانگی غم می کنی پس چرا صاف گشته ای ابرم ز تو شوریده است بی خبر ایی ز قلبم من ز این رفتن خبر می دهم تا عشق تو قلبی ز من دزدیده است عشق گر عاشق ز من گشت و دلش را برده ام تا کجادر پیش من اید که غم پوشیده است من نمی گویم رود وقتی که می اید خبر بر دلم ارد که معشوقم دلمم را چیده است اسمان بر من نگو تا لحظه ای بی تو شوم باورم از امدن بر قلب من ترسیده است اسمان من ان کویرت گشته ام تا عشق گر هر طرف را بنگرد ما را به دوستی دیده است قلب من بر عشق تو اینبار حسودی کرده است چون غلام عشق تو این قلب من گردیده است عشق پس فرمان بیشتر از غمت بر او نده ناتوان از اه فرمانت به خود لرزیده است گر که یادت جاودان را بی خبر زر می کند عشق او در پیش یادت هر زمان ژولیده است عشق چون داروی جان شد تلخیش تنها ز کام از گلویت رد شود شیرینیش پیچیده است... در دلت با درد غم اید ولی درمان کند ضعف ایمانت اگر در جان تو خوابیده است قرص خوابش هم که دیداری ز معشوقت شده است دل دگر دیدار عشقت را ز غم بوسیده است هر کجا جاودان خبرها را ز دیدارش دهد بی خبر اسمان دیدارم بگفت باریده است در کجا جانی ز گفتارم ز غم گم گشته است ان زمان ارامشی در قلب من ارمیده است یاد تو ای کاش ز من یادی ز شعرهایش دهد او دگر در شعر خود باغی ز غم روییده است شمع عشقم گر بسوزد می کند روشن دلم گر شود پایان کارش روز دل را دیده است جاودان بر من بسازد کلبه ای از خاک عشق کلبه ام در این کویر در روز غم رنجیده است تا که شب اید ز معشوقم خبرها را دهد کلبه ام عطری ز معشوقم دگر بوییده است تو که نیستی من ز اسمان و کبوتر حرف زنم دل بگوید حرف غم را عشق من فهمیده است ان زمان خوابی کنارم روح تو ارمیده است حرف من را گر کبوتر می شنود رقصیده است من به او گویم که حرفم را ز معشوقم رسان من که می دانم ز قلبش یاد من گنجیده است گر که یادی را ز تو ارد منم شادمان شوم شاید از یادم به پیش ایی که دل رنجیده است من که می دانم فقط در ان زمان یادت رود ان زمان یادت سرش بر اسمان ساییده است فکر کردم عشق تو دیگر ز پیشم رفته است تازه گویی این زمان با عشق تو جنگیده است من که می دانم که عشقم فاتحی بر جان شده است چون که در خوابم ز اینده تو را دل دیده است هر زمان در خواب من عشقم ز تو حرفی بزد قلب تو حرفی ز من در پیش غم نشنیده است عشق من چون باد در اسمان قلبت می رود قلب تو از انچه عشق اورده است پرسیده است او بگوید یاد جاودان بر دلت اورده است این همان ابریست که گفتاری ز تو باریده است گر که من ایم اگر خورشید تو پنهان شود پشت من خورشید تو با راز عشق تابیده است تو که می دانی کویرت گشته ام بر من ببار قلب من از نور غم در این کویر خشکیده است من که می دانم چه خوب عشق گشته هم بازی من او دگر از جام من رازی ز غم نوشیده است گشته ای چون شمس من تا نور دل را اورم نور تو رازی ز علمم بر دلم بخشیده است بار خود را اسمان بر دوش من افکنده ای جاودان من را کند تا دل ز معشوق چیده است |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 21:28 توسط زینت زرجینی |
|
|
دل به دست اوردن این سکوتم باغ حرف و انتظارت را گشود من که می ایم ز قایق در کنارت بحر رود قلب من حالا کنارت هست اما دل ندید عشق من این شعر ها را در جدایی ها سرود گر که صحرایی ز عشقم ساخته ای تا دل برم قلب من هرچند کنارت ماند باران از تو بود اسمانم گشته این قلبت ز این دریای دل گر غروبی می کند خورشید عشقم هر چه زود مارسیده ام به هم اما به پایانی ز عشق گشته ایم نزدیک و این شب عشق من خواهد ربود عشق من تنها افق را بنگرد گر می رسیم چشم بر هم می زند این عشق من بر تو چه سود ان زمان کی می رسد تا ما زنیم حرفی ز دل گر دلم سوزانده ای پس تو بیا در بحر دود گشته ام دودی که از بادت فراری گشته است گر خودت پیشم بیایی باد دل خواهی زدود ای خدا گر دل به دست ارد ز اسمان اذرت شکر پیروزی ز عشقش می کند بر تو سجود |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 6:46 توسط زینت زرجینی |
|
|
پایان راه من کویرم جایی از قلبت که تو ان را بخواهی تا بباری گر ز این قلبت روم من تازه راهی ... من نخواهم رفت ز این راهم که قلبم را بسازم تو رهی را ساخته ای تا من بیایم باغ اهی نور چشمانم ز این اسمان قلبم می رود تا ایینه ای کردی تو اسمانت که بر گردد نگاهی ... تا رسد بر تو تو ان را رازی از قلبم بخوانی تو ز این نورم بر در راز خود از دل سیاهی... ان سیاهی گر تو ازدریای گفتارت بداری گر توانستم بگیرم بحر دریایت پناهی... اهی از بادی ز قلبت من نخواهم داشت هر بار من که می ترسم ز موجت تا روم در این نواحی... موج گفتارت مرا بیهوشی از جان می کند پس صبر کردم تا رود باد برنگردم پیش ماهی خط قلبت نور عشقم را ز این اسمان نوشته هر کجا بینم ز این نورت دلم بر این گواهی... داده تا غم ها ز این رازهای غم هایم گشاید تا رود این راز عشقم بر تو از دنیای واحی گرچه دورتر می شوم بر جاده ای از راه قلبت دید چشمانت رود افتاده این اذر ز چاهی... گر که می افتم بدان بر قلب تو نزدیکترم من پس تحمل می کنم پایان راهم بی نگاهی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 6:45 توسط زینت زرجینی |
|
|
زندان گر مرا زندان خود کردی به ان من رفته ام برنمی گردم ز زندانم که بر جان گفته ام گر تو خواهی روز و شب هستم اسیرت با غمی تا ببارم من دگر این جان خود را شسته ام گر خدا مقصد شود راهی که بر ان می روم من فقط با تو به این راهم قدم بر داشته ام گر به این مقصد رسیدم با تو ان را رفته ام تو ز دوری پیش من ایی ز غم برگشته ام خواب اید تا مرا بر تو ز این دوری برد من فقط با عشق تو این جان خود را خفته ام اشک تنها تا بشوید یاد غم هایی ز دل تو ز جان اری خبر از جان خود گم گشته ام
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 6:23 توسط زینت زرجینی |
|
|
معراج عشق(حضرت محمد(ص)) ای محمد رود دنیا امدی در باغ دنیا تا کنی باغم بهار و رازی از عشقت هویدا جاری از عشقی که بردی خشکی از قلبم ز این باغ گشته ای رازی که دل را برده تا بیند خدا را گشته ای بادی که دل را ابر اسلامت بشارت داد و بارید غمی برد از تو بود ان تا به حالا ان دری از قلب ما را بر سخن هایت گشوده نور قرانت بداد و نور حقت را ز بالا پیش از این قابی که نامی از خدایم راز ان بود از غباری گشته بود غم تا که ان کردی تو پیدا هر چه از کفار سیاهی نقش بسته بود ز این قاب تو ربودی گرد ان را گشته بود ان با تو زیبا ای محمد کیمیایی را ز دل گر داده ای تا می برد از عشق دنیا تا کنیم عشقت تمنا تو ز این معراج عشقت داده ای اکسیر جانی تا که اذر را برد بر اسمانی در همان جا |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 10:2 توسط زینت زرجینی |
|
|
غارت پس ز پاییزت بیا تا من ز این ابرم کنارت تا ببارم بر زمینت تو دهی غم را به یارت گر تو از پاییز نیایی من بهارم را نیارم تا که بر قلبت ببارد تا بری دل از بهارت من روم اغوش قلبت تا کنی من را برایت گر مرا ابرت نخوانی تو بدان هستم جوارت ابر و بادت را که بردم می روم بر اسمانم تو کمی من را تحمل کن روم من از کنارت تا ز جانت من سوارم تو مرا بر قلب خود خوان هر چه سختی را ببینم می شوم باز هم سوارت گر که دنیا را ز عشقت روزگاری غم سرودم تا که از غم می روم من جان خود ده یادگارت اوج عشقم گشته و من سر به اسمانم کشیدم سارقی گشتم ز عشقت تا برم دل را ز غارت |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 10:1 توسط زینت زرجینی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلامی به تمامی دوستانی که شعرهایم رو میخونند من زینت زرچینی متولد 4/9/71هستم. در این وبلاگ شعر هایم را در باب غزل گفته ام و تخلصم جاودان است و به تازگی شعر رو شروع کردم. اگر در بعضی موارد معنا رو متوجه نشدید جنبه ی حکمتی دارد .اکثر این شعرها را برای دوست دوست داشتنیم زینب فاطمی نیا گفتم و از تخلص اسمان استفاده کردم که تخلص شهری خودش هم هست . از حظور همه ی شاعرانی که به وبلاگم سر می زنند ممنونم.
|
|
RSS
|